کلاس اول بودم که خانم معلم گفت کی میتونه شعربخونه ،دستموبلندکردم واجازه گرفتم ورفتم جلوتخته

قدرت خدا

هرچه که بیند دیده

خدایش آفریده 

خورشیدوماه تابان

ستاره درخشان

درخت وسبزه وگل

 سوسن وسرو وسنبل

جنگل ودشت دریا

پرندگان زیبا

این همه رابه قدرت 

خدانموده خلقت

خانم معلم وبچه هاتشویق کردندونشستم سرجا،زنگ تفریح که شدخانم دودستوگرفت وبغل کنان برددفترتابرای دیگرمعلمان هم بخونم.همه ی معلمان دردفتربودندخانم معلم توضیح دادکه برای چی منوبرده دفتروبعدگفت که بخوان من هم شعرقدرت خداراباردیگردرکلاس خواندم ومعلمهاهم خیلی تشویقم کردند.من هم خیلی خوشحال وشادبودم ازاین همه تشویق ،هم درکلاس وهم دردفترمدرسه.

درچنین روزهایی بودکه من درمدرسه بخاطراون شعرزیبایی که خونده بودم مشهورشدم،هروقت خانم معلم چیزی ازدفترمیخواست منومیفرستادمن هم باشور واشتیاقی که برای درس ومدرسه داشتم وبه خاطراهمیتی که معلم برام میدادبااعتمادبه نفس کامل به دفترمیرفتم وچیزی که معلم خواسته بود میگرفتم.

خواهرم هم کلاس دوم بودبه همین خاطربود که من شعرکلاس دوم راحفظ بودم وبچه های کلاس دوم هم مرامیشناختندوبامن صمیمی بودند.....یادش بخیر

/ 2 نظر / 6 بازدید
khodai

سلام هرچند میگن گذشته ها گذشته ولی یاد کردن خاطرات شیرین استو دلنشین.خاطرات قشنگیست .ممنون که نوشتین[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

امید زندگی

واقعا یادش بخیر