یادی ازدکتراسماعیل امینی

یکی را که در بند بینی پسر

برایش کمی میوه و گل ببر

یکی را که در بند بینی صبور

به زودی بیفتی به پایش چو مور

یکی را که در بند بینی بخواب

که فردا برآید بلند آفتاب

یکی را که در بند بینی اسیر

از او چند خط یادگاری بگیر

یکی رفت در بند و بگذاشت ریش

که سعی اش بود در ترازوی خویش

یکی را که در بند بینی بخند

که از باد وباران نیابد گزند

یکی را که در بند بینی به خشم

یکی داستان است پر آب چشم

یکی را که در بند افیون بَرَد

از این برتر اندیشه برنگذرد

یکی را که در بند بیند عذاب

بناهای آباد گردد خراب

یکی را که در بند بینی بسی

بگو:رنج بردی در این سال سی؟

یکی را که در بند بینی چنین

پس از مرگ بر او بگو: آفرین

یکی را که در بند بینی چه سود

که نتوان از او بندها را گشود

غمین است در بند، هشیار و مست

که جان دارد و جان شیرین خوش است

یکی را که در بند بینی به او

"چطوری و حالت چطوره؟" مگو

یکی را که در بند بینی فقط

بیانیه بنویس در چند خط

یکی را که در بند بینی به زور

از آن جا به بی غیرتی کن عبور

یکی را که در بند بینی برو

مبادا که چیزی بخواهد ز تو

یکی را که در بند بینی مریض

مخند و نمک روی زخمش مریز

یکی را که در بند بینی بگو

که : در بند رفتی چرا بی وضو؟

یکی را که در بند بینی دچار

تو خشنود باشی و او رستگار

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید