چوپان دروغگو

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود, او تنها بود!

هر روز از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد و در این میان همه درپی گرگ بودند و نه درپی چوپان.

افسوس که کسی فریاد تنهایی اش را نشنید و فقط گرگ بود که دانست چوپان تنهاست!!

/ 3 نظر / 7 بازدید
سی سیب

سلام خیلی زیبا بود اولین بار بود که این مطلب رو خوندم.ممنونم.

نگین

زیباترین قسم سهراب سـپهری: به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند.. لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!! زندگی ذره کاهیست، که کوهش کردیم، زندگی نام نکویی ست، که خارش کردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست بجزدیدن یار زندگی نیست بجزعشق، بجزحرف محبت به کسی، ورنه هرخاروخسی، زندگی کرده بسی، زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاکوچه وپس کوچه واندازه یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...

نگین

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را ... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم