شعرحسینی ازحافظ

زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت 

بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم

یارب ! مباد کس را ، مخدوم بی عنایت 

رندان تشنه لب را ، آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت 

در زلف چون کمندش ، ای دل ! مپیچ کانجا :

سرها بُریده بینی ، بی جُرم و بی جنایت 

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت 

در این شب سیاهم ، گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ! ای کوکب هدایت 

از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت 

این راه را نهایت ، صورت کجا توان بست؟

کِش صد هزار منزل بیش است در بدایت 

هر چند بُردی آبم ، روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی رعایت 

عشقت رسد به فریاد ، اَر خود بسان «حافظ »

قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
khodai

سلام بر حسین[گل]بسیار زیبا نوشتین ممنون.لااااااااااایک

جديد ترين روش کسب درآمد

سلام خوبي؟ [قلب][قلب] اومدم تا جديدترين روش کسب درآمد را بهتون معرفي کنم اگه ميخواي بدوني روي لينک کليک کن http://paidtologin.blogsky.com/

سارا رحماني

سلام دوستان اين سايته طرح تخفيف گذاشته براي ساعت مچي من خريدم هر کي ميخواد بره سفارش بده تا طرح تخفيفش رو برنداشتن http://u.dl20.com/0

آسمان

این غزل و چند بیتش رو خیلی دوست دارم. آفرین بر حافظ شیراز و بر شما.[گل]

رندک

ممنون . تا حالا به این غزل این جوری نگاه نکرده بودم . الان برام خیلی قشنگ تر شد .