غم نامه

شعرکودکانه

رفتم کنارخانه ای اهسته در را زدم

گفتم

اهای صابخانه !!!

یکی اومدپشت در

گفتش که توکی هستی؟

گفتم من یه غریبم

یه تکه نون میخواهم

گفتش که نون نداریم

گفتم بابایت کجات

گفتش نمازمیخونه

بعدازنماز بابا

زوداومدش پیش من

گفتش غریبی عزیز؟

خیلی ازت شرمنده

تاب وتوان ندارم

کاری کنم

خرجمونو در آرم

اگه توان هم داشتم

کاری در این شهرمون

برای من پیدانیست

درراخجل بست و رفت 

نشستم من پشت در 

بحالشان گریستم

بعداززمان کوتاه

دیدم 

عزراییل اومدگفتش که ضعف کرده.....

جان پدر راگرفت 

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
khodai

[دست]به به...عااااااااااااالی[دست]

سپیده

سکوت فقط صحبت نکردن نیست… سکوت فقط آروم بودن نیست… سکوت فقط نگاه کردن و دم نزدن نیست… می توانیم سکوت را صحبت عقل بدانیم

ته تغاری

سلام...ممنون که به وبلاگ ته تغاری سرزدین...بازهم منتظر حضوتون هستیم .باتشکر عمه زیبا[گل]

ته تغاری

میلاد امیرالمومنین ع وگرامیداشت روز پدر تبریک عرض می کنم....[گل]

سپیده

پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست . روز پدر بر همه پدران مبارک[هورا]

نگین

من ، معـــــــــلم هستم زندگی پشت نگاهم جاريست سرزمين كلمات تحت فرمان منست قصر پنهان منست قاصدك های لبانم هرروز سبزه ی نام خدا را به جهان می بخشد من معلم هستم گر چه بر گونه ی من سرخی سيلی صد درد درخشش دارد آخرين دغدغه هايم اينست : نكند حرف مرا هيچ كس امروز نفهميد اصلا نکند حرفی ماند ؟ نكند مجهولی روی رخساره ی تن سو خته ی تخته سياه جا مانده ست ؟ من معلم هستم هر شب از آينه ها می پرسم : به كدامين شيوه ؟ وسعت ياد خدا را بكشانم به كلاس ؟ بچه ها را ببرم تا لب درياچه ی عشق ؟ غرق دريای تفكر بكنم ؟ با تبسم يا اخم ؟ با یکی بود و نبود ؟ زیر یک طاق کبود ؟ يا كلاغی كه به خانه نرسيد قصه گویی بكنم ؟ تك به تك يا با جمع ؟ بدوم يا آرام ؟ من معلم هستم نيمكت ها نفس گرم قدم های مرا می فهمند بالهای قلم و تخته سياه رمز پرواز مرا می دانند سيب ها دست مرا می خوانند من معلم هستم درد فهميدن و فهماندن و مفهوم شدن همگی مال منست ، من معــــــــــــــلم هستم ..

هواهوای لطیفی است طراوت است وترنم شبنم است وشقایق هوای همهمه دارند ابروتندروباران هوای زمزمه دارندبیدوبادوبنفشه ومن هوای نوشته های نابت را دارم دوست جان