زن بی وفا

سلام یکی ازدوستان عزیز داستان آموزنده ذیل  رادربخش نظرات لطف کرده ونوشته بودمن هم خواستم تمامی عزیزان بهره لازم رابرده باشند.

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد واز من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین! حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…

/ 22 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریمی

سلام. خداییش خیلی جالب بود.

سپیده

وقتی خدا دستهایش را باز کرد ، خجالت کشیدم با آن بار سنگین گناه در آغوشش جای بگیرم. در همین افکار بودم که گرمی دستانش را بر روی شانه هایم حس کردم ... آری ، مانند همیشه تنهایم نگذاشت ...

پرنیان

جالببببببببببببببب بودا ولی خدایی خییییییییییییلی خانوم رو بد طینت نشون داده نویسنده. اینطور نیست؟[متفکر] سلامت و شاد و موفق باشید[گل]

سپیده

زندگی مثل اون قلعه ایه که تو ساحل با شن می سازیم هرچقدر هم که قشنگ باشه … هرچقدر هم که براش وقت گذاشته باشیم … موقع برگشت نمی تونیم با خودمون ببریم ، باید همونجا بذاریمش و بریم

سپیده

یک زن زیبا “چشم” را خشنود می کند و یک زن خوب “دل” را اولی یک “جواهر” است و دومی یک “گنج” . . .

neda

به خواب می روند مثل من تمام ساعت های جهان ، میان بازوان تــــو …

اوای باران

شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند و چه زیباست شرم زمین که خودش را به خواب می زند . . .

ساجده

چه زیبا خالقی دارم چه بخشنده خدای عاشقی دارم که می خواند مرا، با آنکه میداند گنهکارم… [گل]

ساجده

اگر به من بگویی هشتاد بار دور دنیا بچرخ میگویم: هشتاد بار دور مادرم میچرخم چون مادرم دنیای من است:)))))….. [گل]

hadi

دوست خوبم سلام من از وب شما دیدن کردم مطالب خیلی خوب بود.به همین دلیل شما را لیک کردم.شما نیز ما لینک کنید تا از مطالب مفید ما در سایتتان استفاده شود با تشکر