امام خمینی (قدسره)

مرغ دل پرمی زندتازین قفس بیرون شود

جان به جان آمدتوانش تادمی مجنون شود

کس نداندحال این پروانه ی دل سوخته

دربرشمع وجودت دوست آخرچون شود

رهروان بستندبارو برشدندازاین دیار

بازمانده درخم این کوچه دل پرخون شود

رازبگشاپرده بردار ازرخ زیبای خویش

کزغم دیدار رویت دیده چون جیحون شود

ساقی ازلب تشنگان بازمانده یادکن

ساغرت لبریزگردد مستیت افزون شود

گربباردابررحمت باده روزی جای آب

دشتهاسرمست گرددچهره هاگلگون شود

/ 4 نظر / 3 بازدید
امید زندگی

[گل][گل][گل]

khodai

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت نعره ها خواهم زد ودر بحر وبر خواهم فتاد شعله ها خواهم شد ودر خشک وتر خواهم گرفت انتقامم را ز زلفش موبه مو خواهم کشید آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت یا به پایش نقد جان بی گفت وگو خواهم فشاند یا زدستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت یا به حاجت دربرش دست طلب خواهم گشود یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت[گل]

khodai

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﻮﻩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﺗﺎ ﻧﺎﻥ ﺑﺨﺮﺩ . ﺩﺭ ﺩﮐﺎﻥ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﺻﻒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻀﻄﺮﺏ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ . ﻣﺪﺍﻡ ﺍﯾﻦﭘﺎ ﻭ ﺁﻥﭘﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﻧﺎﻧﻮﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ ﻧﺎﻥ ﺑﺨﺮﻡ . ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﮔﺮﮒﻫﺎ ﺷﮑﻢ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﻨﺪ . ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺴﭙﺮﺩﻩﺍﯼ؟ ﮔﻔﺖ : ﺳﭙﺮﺩﻩﺍﻡ، ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﮔﺮﮒﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ …[گل][گل][گل][گل]