فریدون مشیری

در شهر زشت ما،

این‌جا که فکر کوته و دیواره ی بلند،

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما،

من سال‌های سال،

در حسرت شنیدن یک نغمه‌ی نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌‌‌ام

/ 6 نظر / 8 بازدید
مينا

سلام از وبلاگت خيلي خوشم اومد به منم سر بزن و آدرس وبلاگتو واسم بزار تا بتونم هر روز من و بقيه بازديد کنندگان بهت سر بزنيم محلي که وبلاگتو ثبت ميکني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان ايران است و فوق العاده پر بازديد.حتما بيا و لينکتو ثبت کن .مرسي.

khodai

شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور و .... وای این شب چه قدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است سهراب سپهری[گل]

آسمان

این حسرت های زیبا و آرزوها با اومدن مولا حضرت صاحب الامر .عج. محقق میشه..

سپیده

چقدر دیر متوجه می شویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زود گذشتن آن را آرزو می کنیم.