....محمد صادق زاده ملاباشی

داستان.

جوردان
نویسنده : محمدصادق زاده - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥

روزی روزگاری درسرزمین دورافتاده ای یک روستای کوچکی بودکه مردم آن روستا باصلح ودوستی زندگی می کردند.پسرکنجکاووشلوغی هم درآن روستاکنارخانواده ی خودزندگی می کردو جورتان نام داشت.یک روزبعدازظهرکه مادرجورتان درآشپزخانه مشغول پخت وپزبود جورتان ازمادرش اجازه گرفت تادرکوچه بادوستانش بازی کندمادرش هم لباس های ورزشی اورادادوکمی هم عطربرایش زد.جورتان هم توپش رابرداشت وبه کوچه رفت تابادوستانش بازی کند.رفت کوچه ودوستانش راصدازد وآن هاهم آمدندومشغول توپ بازی شدند.دراین هنگام بودکه دوست جورتان توپ راشوت کردوتوپ رفت به سمت جنگل آخه روستای آن ها نزدیک جنگل بود.جورتان گفت تاهواتاریک نشده برویم وتوپ رابرداریم آنهابه راه افتادندورفتند.رفتندورفتند وهرچه گشتندنتوانستندتوپ راپیداکنندوهواهم داشت آرام آرام تاریک می شدوبچه هادیگرجایی رانمی دیدند.

نوری ازدوردیده می شدجورتان گفت برویم ببینیم که آن روشنایی کجاست آن هارفتندورفتندودیدندیک قلعه ی بزرگ درآن جا وجوددارد درآن را زدندیک زن پیردررابازکردوگفت ازاین جا دورشویدبروید بچه هاگفتندکه گم شده ایم وجایی رانمی شناسیم زن گفت:این جاجایی است که دیو زندگی می کندومن هم زن آن دیوهستم جورتان گفت ماکه الان جایی رانمی شناسیم وهرجابرویم خطرناک هست ومی ترسیم، پس چکارکنیم ؟زن دیوراضی شدکه ان هاشب رادرآن جابمانندبه شرطی که هیچ سروصدایی نکنندچون اگردیوبفهمدآن هارامیخوردجورتان ودوستانش قبول کردندکه ساکت وبی سروصدادریک اتاق بمانندزن دیوآنهارابه یک اتاق خالی برددراتاقی دیگرهم دیوخوابیده بودبعدازمدتی دیوبیدارشدوبه زنش گفت که من گرسنه ام زن هم گفت غذایت آماده است وبیابخور.ولی دیوخواب آلودوقتی نفس تازه ای کشیدفهمید که یک بویی می آیدچه بوی خوبی هم بود گفت بوی آدمیزادمی آیدزن گفت چه بویی ؟چه می گویی ؟چه آدمی؟این جاکه چیزی نیست دیوقبول نکردوگفت می روم اتاق هارامی گردم وقتی اتاق هارانگاه می کرددریکی ازاتاق هاجورتان ودوستانش رادیدکه نشسته اند درگوشه ی اتاق.

دیوکه لقمه های چرب ونرمی دیده بودخوشحال شددراتاق رابست وباخودگفت بروم وبعدا که خوابیدند می آیم وباخیال راحت شکمی ازعزادر می آورم.بعدازمدتی دررابازکردکه ببیند بچه خوابیده اندیانه دیدکه همه خوابیده اند وبه جزجورتان.ازاوپرسیدای پسرخوب ونازوخوشگل چرانخوابیده ای؟جورتان گفت:همیشه مادرم موقع خواب چندسیخ کباب برایم می پخت ومی آوردومن می خوردم بعدمی خوابیدم.دیوگفت:باشدبرایت کباب می آورم دیورفت وبرای آن کباب درست کردوآوردوگفت حالابخوروبخواب.جورتان که ازنقشه ی دیو باخبربودکباب هاراخورد ولی بازهم بخوابیدبعدازمدتی دیوآمدکه ببیندهمه خوابیده اندیانه دیدکه بازهم جورتان بیداراست گفت که جورتان چراخوابش نبرده؟جوتان گفت که مادرم همیشه قبل ازخواب برام ازچشمه باآبکش آب می آوردد.

دیورفت وآبکش رابرداشت وبه طرف چشمه رفت تابرای جورتان آب بیاورد.همین که دیورفت جورتان دوستانش راهم بیدارکردوازآن جافرارکردنددیو هم درکنارچشمه هرچه باآبکش میخواست آب پرکندآب پرنمی شد خلاصه بچه هاازآن جافرارکردندوالبته هواهم کمی روشن شده بودوداشت صبح می شدآن هاآمدندوراه روستاراپیداکردنداین طرف هم پدرومادرهای بچه هادنبال بچه هامی گشتندکه هم دیگررادیدندوجریان گم شدن رابه بزرگ ترهاگفتندوقول دادندکه ازاین به بعدبدون اجازه ی بزرگ ترهاجایی نرونددیوهم که تمام جنگل رادنبال بچه هاگشته بود ونتوانسته بودپیداکندوبه روستارسیده بودهمه ی روستاییها به کمک هم دیوراکشتندوزن دیوراهم که دردست دیواسیرشده بودنجات دادند.


comment نظرات ()